تبلیغات

http://blacklotus3.mihanblog.com

متحرك متاهل متفکر متفاوت( زندگی یك متاهل از پای نیفتاده ) - مستر وایت قسمت دوم و اخر
 
زندگی سخت است ولی من سخت ترم.مشكلی كه مرا نكشد مرا قویتر می كند
با هربار رفرش صفحه آهنگ عوض می شود

مستر وایت قسمت دوم و اخر

نوشته شده توسط :متحرك
چهارشنبه 20 مرداد 1389-09:15 ق.ظ

اصل قضیه از انجا اغاز شد كه از دفتر مستر وایت تماس گرفته شد و اجازه دادند كه من برم باهاش مصاحبه كنم.اخه من یك خبرنگار ازاد و بی پروا هستم چون پدرم از فرماندهان ارشد نظامی كشور است از یك حاشیه امن در ارسال خبرها برخوردارم و كسی خیلی جرات نمی كند به دست و پای من بپیچد و الا شاید تا بحال دستگیر شده بودم و بهدادگاه رفته بودم.بگذریم.
قرار بود برم پیش مستر وایت ولی خبر دادند كه ایشان دوست دارند بیایند دفتر شما.من هم در محل كار پدرم در دفتری كه مخصوص من بود قرار گذاشتم.مستر وایت خیلی ساده امد با یك كیف كوچك.چون محیط نظامی بود اجازه ورود به محافظین و همراهانش ندادند و فقط یك محافظ باهاش امد كه بیرون در اتاق نشست.حتی به محافظینش اجازه ندادند قبل از ورود ایشان محدوده را بررسی كنند و البته مشكلی هم نبود و فضا كاملا امن بود.
 
مستر وایت نشست روبروی من و كیف كوچك را هم گذاشت كنارش و سعی كرد تا می تواند بمن نزدیك باشد چیزی كه برای من بسیار تعجب برانگیز و هیجان انگیز بود.شنیده بودم كه داری اخلاق بسیار خوبی است ولی تصور اینهم را نداشتم ارام بمن گفت: ایا دستگاه شنود و ضبطی دراتاق هست؟گفتم فقط ضبط صوت روی میز برای مصاحبه.و یك عدد دوربین كه مصاحبه را فیلم برداری می كند.گفت :ایا كسی غیر از من اكنون دارد همه چیز را می‌بنید.گفتم نه.ولی اگر بخواهد حاضرم اینها رو هم خاموش كنم؟
گفت نه.بگذار روشن باشد ولی اگر كسی غیر از من دارد مصاحبه را می بیند بهش بگویم زیرا ممكن است كشته شوم.تعجب كردم.گفت الان شروع می كنم و متوجه خواهی شد.
مستر وایت ادامه داد:می خواهم بروم سر اصل مطلب .من یك بیماری بسیار نادر و خطرناك دارم.این برنامه نهایتا سه ماه دیگر مرا خواهد كشت.و صد در صد لاعلاج است و من با اینهمه بیمارستان و پزشك و سیستم های پیشرفته پیوند عضو و غیره هیچ كاری نمی توانم بكنم.گاهی فكر می كنم این یك اتفاق و بد شانسی است گاهی هم می گویم شاید نفرین انسانها و یا خشم خداوند باشد
در هرصورت می خواهم حقایقی را روشن كنم تا بشریت خود تصمیم بگیرد .و دلیل اینكه امدم پیش تو این است كه تو یك شرایط ویژه داری .اولا بعلت اینكه محیط كارت نظامی است محافظین من نمی توانستند بیایند اینج و دستگاه های شنود نصب كنند و از مصاحبه و حرفهای من و تو باخبر بشوند و جلوی انتشارشان را بگیرند.
دوما خودت هم بعلت قدرت و ارتباطات پدرت توان پخش این مسائل را داری و سوما خودت و خانواده ات هیچ وقت به تشكیلات من نیاز مند نیودید و وابسته و وامدار من نیستید.
لحظه لحظه بر تعجب من اضافه می شد كه مستر وایت چه می خواهد بگوید؟؟
مستر خودش شروع كرد:زمانیكه دانشجوی پزشكی بودم دوستی داشتم كه بسیار نابغه و نخبه بود بسیار از من باهوش تر و وقتی تر ولی ناگهان بدنش به یك پیوند عضو احتیاج پیدا كرد و چون كسی حاضر نشد بهش عضو بدهد و از مالی هم در مضیقه بود سریع فوت كرد و جامعه علمی و دنیا از او محروم شدند.اگر او زنده می ماند قاعدتا تغییرات بزرگی در جهان در علم پزشكی رخ می داد و او از نوابغ مطرح دنیا می گردید.بعد از مدت كوتاهی از مرگ دوستم یكی از  دوستانم كه ادم ضعیف النفسی بود خودكشی كرد ومرد و تمام اعضایش از بین رفت وپوسید زیر خاك.درحالیكه یكی از انها براحتی جان یك پزشك بزرگ را نجات می داد.این اتفاق موجب شد كه از ان به بعد بشدت به پیوند اعضا علاقه مند بشوم و وارد این حرفه بشوم.ابتدا به كشورهای بسیار فقر رفتم ودر انجا بیمارستان خصوصی كوچكی زدم و از افرادی كه حاضر بودند اعضای خود را در قبال پول پیوند بزنم ثبت نام كردم و سپس در كشورهای پولدار به دنبال نیازمندان گشت و این اعمال را با دریافت هزینه های سنگین از پولداران و هزینه های كم از نخبگان انجام دادم.
خیلی سریع كارم را توسعه دادم بطوریكه گاهی اعضای مورد نیاز برای نیازمندان را گیر نمی اوردم .اینجا بود كه اولین رفتار خلاف قانون را انجام دادم.من قبلش چند موسسه خیریه برای نگهداری افراد بی سرپرست و دیوانه داشتم .در بین بی سرپرستان ودیوانگان انهاییكه زندگیش برای بشریت بی حاصل بود ولی اعضایشن بدرد نخبگان می خورد را بی سر وصدا در راه بشریت قربانی می كردم.البته این اتفاق خیلی كم افتاد.ولی خیلی زود به بزرگترین حرفه خود روی اورده ام.
اینجا مستر وایت كمی صبر كرد.لیوان اب روی میز را  در یك جرعه سر كشید و دوباره یك لیوا اب ریخت و نصف انرا نوشید و ادامه داد:
ببنید ما نیاز به گوشت داریم پس مراكز پرورش گاو و مرغ و غیره می زنیم.نیاز به پشم داریم پرورش گوسفند پشمی دایر می كنیم.من نیاز به اعضا انسان داشتم.پس مركز پرورش اعضا زدم.ابتدا یك جزیره دور افتاده خریدم و دران یك مركز پرورش انسان راه اندازی كردم.من انسانها راتولید می كردم  یعنی  با استفاده از زوجهایی كه انجا داشتم.بعد انها رشد می كردند.سپس برای استفاده از اعضایشان سلاخی می شدند.
انها مرگهای بی دردی را تجربه می كردند.ولی اعضایشان جان هزاران انسان را نجات می داد و بودین وسیله امپراطوری بزرگ من ایجاد شد.تعداد بسیاری از سیاستمداران و نظامیان و صاحبان منصب در كشورهای مختلف از خدمات من استفاده كردند و وامدار من شدند بهمین خاطر كمتر كسی توانست در این سالها در كار من دقیق شود و بفهمد من واقعا چه كار می كنم
.گاهی عذاب وجدان می گیرمكه ایا من نسل كشی كرده ام؟یا من یك ادمكش هستم وغیره؟
نمی دانم.میدانم تمام فرق مذهبی مرا محكوم خواهند كرد ولی من جان هزاران نفر دیگه را نیز نجات دادم.به هزاران بی خانمان و بدبخت و معتاد زندگی بخشیدم.مراكز تولید كار و غیره.تمام بیكاران مراكز بی خانمانها كه دارای استعداد و خلاقیت بودند در كارخانهای من جذب شدند.تمام نخبگان نیازمند توسط سازمان من بورسیه و سپس جهت توسعه كارخانه های من جذب می شدند.
معتقدم من به بشریت بسیار خدمت كردم  و دوست دارم بشریت بدانند كه من یك بیمار روانی و یك خونخوار بزرگ نبوده ام.بلكه انسانی بوده ام عاشق بشریت و خدمت به انها.می خواهم بهش اعظمپول و سرمایه ام را در حق بشریت اهدا كنم.امیدوارم سیستم من بعدا به یك دیكتاتوری بزرگ تبدیل نشود.بهمین خاطر بهتر است شما تمام این اطلاعات را افشا كنی تا حكومتها و كشورها و بشریت خخود تصمیم بگیرد.من هم احتمالا یا قبل از هر تصمیمی خواهم مرد و یا با احترام و مهربانی دادگاهی خواهم شد.
فقط یادت باشد حتما افشاگری كنی.خودت قضاوت نكن.بگذار بشریت قضاوت كنند.
سپس مستروایت چندعدد دی وی دی  بهم داد كه شامل همه مدارك و مستندات و ادرس تمام مكانهای انسان پروری و مراكز تولید عضو و پیوند بود و رفت.و منهم همچنان در بهت و حیرت بسر می برم.
راستی به نظر شما چه كنم؟
س داینامیك:خبرنگار واحد مركزی خبر میهن بلاگ
 



درباره وبلاگ:



آرشیو:

The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox